حاج ملا هادي السبزواري
274
شرح مثنوى
شيث : پسر آدم صفى ( ع ) . ( ( 925 ) ) چون ز رويش مرتضى شد دُرفشان * گشت او شير خدا در مرج جان ن 244 3 - ك 93 19 مرج : ( به فتح ميم ، و سكون راء مهمله و جيم ) ، چمن و مرغزار . شاعر گويد : هوا سر به سر مشك سارا گرفت زمين مرج تا مرج ديبا گرفت و اضافهء به جان از قبيل اضافهء لجيّن الماء است . روشن از نورش چو سبطين آمدند عرش را درين و قرطين آمدند ن ندارد - ك 93 20 قرطين : ( به ضم قاف و سكون راء و طاء مؤلفه ) ، تثنيهء قرط است به معنى گوشواره گفته مىشود . جارية مقرطة أي ذات قرطة . و فى المثل : و لو بقرطى مارية ، و هى اول عربيّة تقرطت ، و يضرب بقرطتها المثل لنفاسته . و يقال كان فى قرطها درّتان كبيضتى الحمام توارثهما الملوك . و در بيت اشارت است به حديث شريف كه حسن و حسين دو گوشوارهء عرش خدااند . ( 1 ) ( ( 926 ) ) چون جنيد از جند او ديد آن مدد * خود مقاماتش فزون شد از عدد ن 244 4 - ك 93 21 جند او : ملايكهء او . ( ( 928 ) ) چون كه كرخى كرخ او را شد حرس * شد خليفهء عشق و ربّانى نفس ن 244 6 - ك 93 22 كرخ : محلَّه اى است در بغداد . ( ( 930 ) ) و ان شفيق از شق آن راه شگرف * گشت او خورشيد راى و تيز طرف ن 244 8 - ك 93 23 از شق : از مشقت . تيز طرف : تيز چشم در بينش دقايق حقّه . بشر حافى را مبشّر شد ادب سر نهاد اندر بيابان طلب ن ندارد - ك 93 24 بشر حافى : پا برهنه . چون سرى بىسر شد اندر راه او بر سرير سروران شد جاه او ن ندارد - ك 93 25 سرى : يكى از مشايخ عرفاست و او را سرى سقطى گويند . ( ( 932 ) ) نامشان از رشك حق پنهان بماند * هر گدايى نامشان را بر نخواند ن 244 10 - ك 93 26 از رشك حق : و از اينجاست كه آنان را « ضناين الله » گويند ، از « ضنّت » به معنى رشك بردن و بخل
--> ( 1 ) فيض القدير ج 3 ص 415 . .